| |
غریبانه ۲91 |
| |
دوشنبه دوم آذر 1388-4:13 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲91
بانو به شدّت من شما را دوست ( . . . . )
یعنی تو باشی من خدا را دوست ( . . . . )
دلتنگم و حال و هوایم بی تو بارانیست
امّا من این حال و هوا را دوست ( . . . . )
گفتی که ممنوع است عشقِ من برایِ تو
زور است اما این جفا را دوست ( . . . . )
آنروز تو مهلت ندادی تا بگویم:
فرصت نشد گویم چه ها را دوست ( . . . . )
هر چند داری ادّعاهای فراوان
من دلبرِ پُر ادّعا را دوست ( . . . . )
تا دردِ من دردِ غمِ عشقِ تو باشد
باور نکن که من دوا را دوست ( . . . . )
با جورِ تو می سازم امّا راستی که:
گاهی بکن یادم وفا را دوست ( . . . . )
من شعر تو ای ...... هر روز می خوانم
آخر من ای شیرین زبان شعر شما را دوست ( . . . . )
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲90 |
| |
جمعه بیست و نهم آبان 1388-4:22 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲90
کدامین دست را باید تکان داد؟
برایِ یک سلامی جنسِ احساس
تمامِ باغها افسرده گشتند
زِ فقدانِ هزاران شاخۀ یاس
به جبرانِ کدامین آیه ها باز......
غریبی های ما اندازه میشد؟
تو رفتی در سکوتی رنگِ پاییز
من اما دردهایم تازه میشد
غبار از خاطرِ آیینه شستیم
ولی انگار تصویرش ترک داشت
دل ما ساده با آیینه می گفت:
دلت چون ما شکستی مشترک داشت !
کدامین دست از اندیشۀ من ....
ورق میزد تمامِ خاطراتم؟
چه شطرنجی است در بهتِ نگاهت
که در کیشِ دو چشمانِ تو ماتم!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲89 |
| |
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388-1:59 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲89
کاش دریایی ترین دل را به دریا میزدی
کاش لیلا بودم و تو سر به صحرا میزدی
چون شدی بهرِ رقیبم باز مجنونی دگر
یکسری هم کاشکی بر قلبِ لیلا میزدی
در جنون آیا کسی همرنگِ ما پیدا نشد
کاش کمتر پشتِ پا بر قلبِ رسوا میزدی
خواب دیدم یک شبی شد معجزه
در جهان سر بر منِ دیوانه تنها میزدی
گر شدی مهمانِ غیر از من ندارم شکوه ای
کاش تنها پرسه ای در خانۀ ما میزدی
سوختم از هجرِ رخسارِ تو ای آرامِ جان
پرده از رخساره ات ای کاش بالا میزدی
تا نگاهت می کنم ای کاشکی تنها فقط ...
خنده ای با چشمِ شوخِ مستِ شهلا میزدی
مهدی از ای کاشکی می کرد دل را خوش ولی
کاش یا ای کاش دل را تو به دریا میزدی
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲88 |
| |
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388-10:56 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲88
عزیزترین عزیز ، عزیز دارمت
ترا ز عشق به حق میسپارمت
هنوز برای گفتن دقیقه ها باقی است
گشود دلم زبان ، دوست دارمت
سفر دراز و عمرِ ماجرا کوتاه
برایِ فرصتِ باقی ، خوب میشمارمت
اگر که پسندِ خاطرِ نگاهِ ما افتد
به پلکِ چشمهای خیس می گذارمت
شروع نگشته ، مهرِ تو پایان یافت
وقتِ وداع رسید، به سینه می فشارمت
تنها بهانه ای است حدیثِ رفتنِ تو
رفتی ؟ برو به خدا می سپارمت
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲87 |
| |
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388-9:51 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲87
سر به بالینِ تو ای کاش کسی بگذارد
که تمنایِ ترا در نفسی می خوانَد
تا بچیند گلِ سرخ :
در دلِ مزرعۀ شوخِ لبانِ سبزت.
برود بالاتر!
تا ز چشمِ تو وضو گیر د و در قبلۀ ابروت نماز
.
.
.
آی بی رنگ تر از راز و نیاز
یک نفس با منِ شوریده بساز
که منم آنکه به بالینِ تو سر می نهد و .....
گل سرخی ز لبت می چیند
نفسی پاک ز چشمِ تو وضو می گیرد
و به معراجِ دو ابرویِ تو در حالِ نماز
همه دم محوِ رکوع است و سجود
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲86 |
| |
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388-8:21 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲86
آنکه چشمانِ ترا دید ، چو من شاعر شد
هر که از باغِ تو گل چید ، چو من شاعر شد
بی تو پروانه پرش را به دلِ آتش زد
قصۀ عشقِ تو فهمید ،چو من شاعر شد
خواست بغضی بکند تا تو سلامش کردی
دل من باز بخندید ، چو من شاعر شد
آسمان چشمِ ترا دید و برقصید بسی
گرم شد خانۀ خورشید ، چو من شاعر شد
شد هوا مست تر از من به تماشای رخت
بوسه از لعلِ لبت چید ، چو من شاعر شد
عادتی داشت به رنج و غمِ معشوقۀ خود
عاشق از غصه نترسید ، چو من شاعر شد
زندگی وسعتِ آیینۀ زیبایی ِ ماست
خوبتر هر که برقصید ، چو من شاعر شد
ماه از نورِ رخِ پاکِ تو شرمش آمد
شب بر این حادثه خندید ، چو من شاعر شد
ساده می خواست مرا عاشقِ چشمِ تو کند
ابر از عشقِ تو بارید ، چو من شاعر شد
مهدیا شاعریِ تو نظرِ لطفِ خداست
هر کسی نورِ خدا دید ، چو من شاعر شد
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲85 |
| |
شنبه بیست و سوم آبان 1388-12:11 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲85
بی تو از کوچۀ تنهاییِ من می گذرند.......
چشمهای که ترا می جویند.
خاطراتی است در این کوچۀ تنهایی من :
که مرا می گویند:
در عبث منتظر لحظۀ دیدار نباش!
دلخوشی ها همه پیغامِ سرابی است عبث
دیگر این ساده دلی ها کن بس
آنکه رفتَهَ است و دو چشمِ تو به در می دوزد
به خیالش نرسد کین دلِ تو می سوزد!
.
.
.
من ولی باز همه صبح و سحر
می کنم ساده و دلبسته از این کوچه گذر
به امیدی که تو از کوچۀ تنهاییِ من
بکنی باز گذر بارِ دگر!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲84 |
| |
جمعه بیست و دوم آبان 1388-9:5 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲84
شکست آیینه ، سهمِ او دق شد
شبیهِ غم ، به رنگِ شقایق شد
ز جورِ فراوان چنین به خود می گفت:
غلط کرد ، هر که عاشق شد !!
.
.
.
امید ندارم که تو یارِ من باشی
نصیبِ قسمتِ روزگارِ من باشی
ولی بس است همینقَدَر ما را
قریبِ دو درصد نگار ما باشی !!
. |
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲83 |
| |
چهارشنبه بیستم آبان 1388-4:43 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲83
الهی خانه ای از دل به من ده
دلی از جنسِ پاکِ گل به من ده
من از هوشیاری ام سودی نبردم
بتی مست و دلی جاهل به من ده
ز تنهایی به جان آمد دلِ من
تو دلداری در این محفل به من ده
شلوغیِ جهان آزرده ام کرد
شراب و خلوتی با وِل به من ده
غریقِ موجِ دریاهای دردم
امیدِ وصلِ تا ساحل به من ده
تن من حایلِ روحِ بلند است
برون راهی از این حایل به من ده
الهی غیر از اینها جانِ مهدی
دلی بر عشقِ خود مایل به من ده
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲82 |
| |
دوشنبه هجدهم آبان 1388-8:20 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲82
دمی که زلفِ شوخش شانه می کرد
مرا مست و دلم دیوانه می کرد
پریشب گشت مهمانِ دلِ من
عجب تندی به صاحبخانه می کرد
مرا تا آشِنای خویشتن کرد
ز دنیایی مرا بیگانه می کرد
می و مستی و ساغر بود چشمش
که استعفایِ صد میخانه می کرد
گهی آتش به دل می زد گهی هم،
خودش آتش مرا پروانه می کرد
به چنگ آوَرد ما را وَه چه آسان
که زلفش دام و لب را دانه می کرد
من اوّل عاقلی بودم ولیکن :
نگاهش مستِ ما ، مستانه می کرد
زِ آبادی گریزان گشت مهدی
ز بس دلبر مرا ویرانه می کرد
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲81 |
| |
یکشنبه هفدهم آبان 1388-6:59 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲81
ای کاش کمی تو هم حیا می کردی!
دیگر تو رها جور و جفا می کردی
نان و نمکِ دوست اگر می خوردی
با صاحبِ سفره اش وفا می کردی
ای کاش که در هوای این دلتنگی
لطفی به من از بهرِ خدا می کردی
دائم نَتَوان گفت به یادم باشی ...
ای کاش دمی تو یادِ ما میکردی
آنطور که با رقیبِ من داری لطف
یک ذره مرا تو اعتنا می کردی
صد شعر برایِ دیدنِ تو گفتم
ای کاش که حاجتم روا می کردی
مهدی ز غمت سوخت و گفتا ای کاش
تو مرحمتی به شعرِ ما می کردی
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲80 |
| |
شنبه شانزدهم آبان 1388-12:25 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲80
نخست از بادۀ چشمت ، ز مستی ساغری دارم
دُوُم بر خویش می نازم ، که من هم دلبری دارم
سِوُم زآن ارتشِ زلف ، که رهزن های دل دارد
فراوان ترس از آن زلفِ ، چنان اسکندری دارم
به لطفِ لعلِ لبهایت ، که صد جامِ عسل دارد
چهارم خاطری شیرین ، از آن حورِ پری دارم
ز نازِ ناز پردازت ، که نازم نازِ شهلایت
به پنجم دلخوشم جانا ، وِلِ افسونگری دارم
دو چشمم سبز می بیند ، قد و بالای سبزت را
ششم بر قدّ و بالایت ، نگاهِ محشری دارم
مپنداری بجز عشقت ، هوایی در سرم دارم
ه هفتم از همه عالم ، نگار بهتری دارم
به هشتم گر شبی آیی ، تو در آغوشِ مستِ من
سحر تا صبح در گلشن ، ز گل ها بستری دارم
نمیرد آنکه با عشقت ، شود عاشق در این عالم
نهم با عشق می دانم ، که عمرِ دیگری دارم
دهم مهدی نمی بیند ، غزل جز شعرِ چشمانت
که من از لطفِ چشمانت ، سخنهایِ تری دارم
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲۷9 |
| |
جمعه پانزدهم آبان 1388-6:0 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲۷9
قرنها رفت و زمین سیر نشد!
نعش ها دید و از این حادثه دلگیر نشد!
بُرد در دامن گهوارۀ خود عمرِ بشر
همه را زد به زمین و خودش اما اصلا:
ذره ای نیز زمین گیر نشد
پیر شد عمرِ همه،
عمرِ او پیر نشد!
هستی و نیستی اهلِ جهان را همه زندانی و زنجیر بکرد
خودش اما اصلا:
هیچ زنجیر نشد
نالۀ ما به فلک رفت، ولی در دلِ سنگینِ زمین
هیچ تاثیر نشد!
که زمین سیر نشد!
که زمین سیر نشد!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲۷8 |
| |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388-10:5 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲۷8
من ترا می خواهم ،
تو برایِ دگری دلتنگی
دگری بهر یکی غیرِ تو دلتنگ شده
او برای کسِ دیگر دلتنگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و چنین است که تنهاییِ ما عادتِ دیرینۀ ماست |
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲۷7 |
| |
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388-1:33 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲۷7
تو ماه منی اگر شبم می دانی
درمانِ منی اگر تبم می دانی
ناگفته حدیثِ عشقِ من می خوانی
چون نکته به نکته بر لبم می دانی
.
.
.
مرا بر ناله های سرد مسپار
به خاکِ کوچه ای پر گرد مسپار
تو مردِ قصه های عشق من باش
مرا بر دستِ دیگر مرد مسپار
.
.
.
زمینی های ما بی آشیان اند
هنوزم عاشقانِ آسمان اند
مپنداری که دست از عشق شستند
چو خاکی در رهِ این آستان اند
.
.
.
سیگار چه خوش طعمِ لبت را می خورد
حالِ لبِ قندِ شکرت را می برد
من دود شدم به جای سیگارِ لبت!
چون بوسۀ سیگار دلم را آزرد
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه ۲۷۶ |
| |
دوشنبه یازدهم آبان 1388-3:53 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه ۲۷۶
شب که شد با عکس شوخت عشقبازی می کنم
با لب و چشم و دو گیسوی تو بازی می کنم
می کنی ویرانه دل را هر شب از غوغای عشق
در سحر من بارِ دیگر بازسازی می کنم
ای که می رانی مرا از خانۀ تنهایی ات
گر تو مهمانم شوی مهمان نوازی می کنم
خنده های ظاهرِ من را نبین ای بی خبر
در میانِ آشنایان صحنه سازی می کنم
من وضوی خویش را از چشم تر می گیرم و
در صفِ محرابِ ابرویت نمازی می کنم
با خیالِ خویشتن دارم سفر تا آن لبت
بوسه ها می گیرم و رفعِ نیازی می کنم
قدرِ مهدی را بدان ورنه پشیمان می شوی
می رسد روزی که من هم چون تو نازی می کنم
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 275 |
| |
شنبه نهم آبان 1388-6:19 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 275
آسمان عشق مرا باور داشت
بارِش از سر بِگِرفت
شست تنهایی من!
شست از خاطرِ من:
گردِ یک عمر ندیدن هایت.............
قصۀ چشم مرا می دانست
حرمتِ اشکِ مرا می دانست
مثلِ چشمانِ من از اشک دلش پر شد و من،
ساده دانستم که:
اشکِ من تنها نیست
و هم آهنگِ دلش
قطرۀ بارانی است
که به همراهِ دو چشمم بارید!!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 274 |
| |
پنجشنبه هفتم آبان 1388-10:54 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 274
زندگی ارزشِ آن را دارد
که گهی قطرۀ اشکی بچکد از چشمت!
ناله ای خیزد از آن سینۀ تنگت گاهی
فکنی دیده تو هر سوی میانِ راهی
که قرار است عزیزی ز همان راه رسد،
شِکَنَد شیشۀ تنهاییِ تو 
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 273 |
| |
چهارشنبه ششم آبان 1388-10:18 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 273
همیشه دوستانِ من اولین سوالشون اینه: این شعرها رو برای
کی مینویسی؟ این جواب دوستان است:
زیر و رو سازد مرا گاهی قلم
تا نویسد شرحِ یک آهی قلم
شعرهایم غیرِ شرح غم نبود
گشت حوّا شعرم و آدم نیود!
در میانِ خلوتِ بسیارِ من
هر که پیدا شد نشد دادارِ من
اینچنین با عکسی از این سرنوشت
در میانِ مردمانِ زشتِ زشت
شد قلم یار و مرا شاعر سرشت
شعرهایم را برایِ دل نوشت
جز برایِ دل نگفتم شعرِ خویش
ای فغان از غصه های دل پریش
این نوشتن جز برای غصه نیست
غصه های من غزل یا قصه نیست
یک حقیقت از تبارِ دردم است
آهِ تنهایِ دلِ شبگردم است
تا قلم دردِ مرا اندازه کرد
آن زمان شعرِ مرا هم تازه کرد
پس برای کس نگفتم شعرِ خویش
جز برای دردِ این قلبِ پریش
بعد از این هم می نویسم بهرِ دل
با تمامِ غصه های شهرِ دل
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 272 |
| |
سه شنبه پنجم آبان 1388-7:47 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 272
پدرِ فقر بسوزد که مرا نانی نیست
نان دهیدَم چه بُوَد سود که دندانی نیست!
شهر جولانگهِ اربابیِ قارونِ ستم
مالداران همه قارون شده، ایمانی نیست
در جهانی که فراموش شده نامِ خدا
غیرِ یک لذت نفسانی و حیوانی نیست
دیدنِ بیعِ زنان بهرِ دو تا درهمِ سرخ (بیع=فروش)
کارِ من نیست که در طاقتِ انسانی نیست
شانه خالی کنم از درد که من حوصله ام ....
گشت پایان و چه فقریست که پایانی نیست
من تهی دستم و در فقر به خود می پیچم
حاصل از جیبِ تهی غیرِ پریشانی نیست
شده محتاجِ کس و ناکس از این دستِ تُهی
غیرِ منّت کشیِ خلق که درمانی نیست
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 271 |
| |
دوشنبه چهارم آبان 1388-2:50 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 271
خبرم داده که بر من گذری خواهد کرد
سوی دیوانه دل ما سفری خواهد کرد
از درِ مرحمتِ عشقِ عزیزش صنمم :
یک نگاهی به دلِ دربدری خواهد کرد
مژده آورده رها کرده دگر جور و جفا
بعد از این پیشه رهِ خوبتری خواهد کرد
بی خیالِ غم ما نیست دگر دلبرِ من
یادِ بشکسته دل و چشمِ تری خواهد کرد
او که حتی زِ سرِ کوچه نمی کرد گذر
گفته در خانۀ من شب سپری خواهد کرد
گر چه یک عمر ندید او غم تنهاییِ من
شکر ( لِلّه ) که از این پس نظری خواهد کرد
مهدیا چشمِ تَرَت گر چه فکنده است شرر
به جهان شعرِ تو هم شور و شری خواهد کرد
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 270 |
| |
شنبه دوم آبان 1388-11:39 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 270
دلبر ما بی سبب قصدِ جدایی می کند
قصدِ ترکِ مهر و عشق و آشنایی می کند
با که باید گفت این دردِ منِ سرگشته را؟
سنگدل بر با وفایش بی وفایی می کند
دل ربوده از من و یک جای دیگر باز هم،
از دگر یاری که دارد دل ربایی می کند
محفل من در نبودِ نازنینم تار شد
او چو شمعی جای دیگر روشنایی می کند
روی پنهان کرده از این عاشق دیوانه اش
جای دیگر بی وفایم خودنمایی می کند
بی رضایم برده از من طاقت و صبر و قرار
چشم او انگار که آدم ربایی می کند
شیشۀ قلب من از اندوه بشکست و ولی:
آهنِ سنگین دلِ تو کی صدایی می کند
مهدیا دارد سؤالی پاسخش حتما بگو...
در دلِ سنگینِ تو کی عشق جایی می کند؟
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 269 |
| |
شنبه دوم آبان 1388-4:5 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 269
با منِ ساده تو از ساده ترین قصۀ احساس بگو
که من از سادگیِ عشق خوشم می آید
در جهانی که غم انگیزترین حادثه یک لبخند است!!
ساده باید خندید
عشق را باید دید
گر چه خندند به این سادگیِ ساده دلی،
که به لبخندِ تو عادت دارد
ز یکی قطرۀ اشکِ تو شکایت دارد.
مونسِ تازۀ ساده دلِ تنهاییِ من،
از معما شدنِ عشق دلم می ترسد
باز تو ساده بساز
قصۀ عشق که گردید معمّای همه
ساده با لبخندی
دلم از من تو بخر
هر چه دارم تو ببر
بجز این سادگیِ عادتِ تنهاییِ من. |
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 268 |
| |
پنجشنبه سی ام مهر 1388-12:30 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 268
من به هم می ریزم!
مثلِ یک چینیِ بشکسته که در خاطرِه اش،
دست هایی است که لرزش دارند!.
چینیِ خاطرِ من نیز از آن می افتد،
تا که بر می دارند:
با تنفر ز زمین چینیِ احساسِ مرا !!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 267 |
| |
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388-5:56 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 267
ای خالقِ هر فسانۀ بارانی
باران زده ای به چشمِ من پنهانی
دردا که شکست شیشۀ احساسم
کی فکر منی؟ کجا مرا می دانی؟
.
.
.
از کُلّ بهار ، سهم من پاییز است!
یک نفرتِ پرغبارِ حزن انگیز است
شب را به ندیدنت مدارا کردم
هرچند که از ندیدنت لبریزم
.
.
.
عزیزم باز باران ، با ترانه
صدایِ شرشرِ صدها بهانه
برای دیدنت باران ببارید
ولی تو خواب خوش بودی شبانه
.
.
.
هر لحظه به عشق تو وضو می گیرم
در صحنِ نماز با خدا درگیرم
معشوقۀ من اگر روی از پیشم........
هر ثانیه در ثانیه ها می میرم!!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 266 |
| |
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388-4:1 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 266
برو که فریب سیب نخوریم
گولِ وسوسه های فریب نخوریم
درد عشق به دوا نمی شود درمان
بهتر که داروی طبیب نخوریم
دلبستۀ خاک می شویم اگر که ما:
گولِ نگاهِ مستِ حبیب نخوریم
گر خاکِ ما به دستِ دژخیم است
نانی ز دستِ خاکِ غریب نخوریم
تنها شعار به مقصد نمی برد ما را
پس خونِ مردمانِ نجیب نخوریم
حوا دلش گرفت ، به آدم گفت:
از باغِ عشق چرا نصیب نخوریم؟
مهدی به عشق بناز و شادی کن
حیفا شرابِ دوست عنقریب نخوریم
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 265 |
| |
شنبه بیست و پنجم مهر 1388-4:3 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 265
ای غزل بانو تو چشمت جام نیست؟
مستیِ هر عاشقِ خوش نام نیست؟
آنچنان آهویِ وحشی چشمِ تو
با منِ صیّاد هرگز رام نیست
دل نهادم در رهش صیدش کنم
خنده ای زد گفت: ما را دام نیست
سوختم از آتشِ نازِ نگاهت نازنین
کشتۀ عشق است جانم، خام نیست
کاش دل می شد نمک گیرت ولی:
بر منِ مسکین ترا اِکرام نیست
جان به لب آمد ز شوق روی تو
حسرتِ رویت به دل اِتمام نیست
درنیابد قصۀ چشم سیاهت مهدیا
رازِ چشمت کارِ عقلِ عام نیست!!
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 264 |
| |
جمعه بیست و چهارم مهر 1388-5:44 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 264
ترا کاری به غیر از دلبری نیست
مرا طاقت از این افسونگری نیست
فرشته؟ حور؟ نه تشبیه زشتی است
نه آدم ، نه حوا ، حتی پری نیست
نمی بخشم به خالت من سمرقند
که لایق پیشِ خالت دلبری نیست
اگر یک شب در آغوشِ من آیی
به عمرم آرزوی دیگری نیست
برای آنکه دل از خلق گیری
به دل بردن چنان تو شهپری نیست
خجل مانَد اگر آیینه داند
که جامی جز رخت،اسکندری نیست
اگر من جمله مستم این عجب نیست
که مهدی را به جز تو ساغری نیست
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 263 |
| |
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388-2:26 قبل از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 263
هرکجا رفتم مرا عشقِ تو پیدا می کند
بی رضایت در دلِ شوریده ام جا می کند
من تمامِ سهم بودن را به تو بخشیده ام
عشقِ تو آسان مرا با عشق سودا می کند
لیلی عشاق هر جا سر به در می آورد
بی جهت مجنون چرا سر سوی صحرا می کند
اشتیاقم سوخت بر بالینِ شمعِ خاطرم
سوخت جانم دیگر از آتش چه پروا می کند
خود نمی گویم که هستم عاشق و دیوانه ات
ظاهرم سرّ درونم را هویدا می کند
آبروداری نمی زیبد به یک عاشق چو من
دلبرا عشق تو ما را سخت رسوا می کند
شب به رویِ آسمانِ بیکسی های دلم:
اشک در چشمانِ من هر بار غوغا می کند
مهدی از خود هیچ شعری را نمی داند ولی:
با قلم عشقِ ترا با شعر معنا می کند
|
| |
لینک ثابت
|
غریبانه 262 |
| |
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388-8:21 بعد از ظهر
-مهدی ............ |
| |
غریبانه 262
ای دلیل گفتنِ اشعارِ من
نقطۀ عشقِ تو بر پرگارِ من
کاش میشد جای پنهان بودنت
میکشیدی یک سر از دیوارِ من!
.
.
.
تا پیرهنت رنگِ تنت می دانست
او قدرِ زمانِ دیدنت می دانست
رفتی تو بدونِ منطق و ای دلِ من:
کی رسم و دلیلِ رفتنت می دانست
.
.
.
یک ، چند به لافِ عاشقی درگیرم
یعنی ز ریا وضویِ بد می گیرم
تا اینکه خبر رسد گناه است ریا
فرصت شده از دست و دگر می میرم
.
.
.
من مژدۀ یک طلیعۀ ققنوسم
صد رنگِ جمالِ عارفِ طاووسم
تو سنگِ مزارِ من اگر بوسیدی
گیرم ز لبت جان و لبت می بوسم
|
| |
لینک ثابت
|
|