تبليغاتX
غزلی برای عشق !!








غزلی برای عشق !!

 

غریبانه 513

 

لب از من بوسه از تو خانه از من

یَد از من زلف از تو شانه از من ( ید = دست )

شب از تو ماه از من حوض از تو

چراغ از تو پرِ پروانه از من

غم از تو سینه از من آتش از تو

دلی دیوانه و مستانه از من

بت از تو بت پرست از من رخ از تو

دلی هندو در این بتخانه از من

گلاب از تو گل از من بلبل از تو

و شمعِ روشنِ کاشانه از من

دل از تو دلبر از من عشق از تو

صفایِ عاشقی جانانه از من

سر از من خنجر از تو کشتن از تو

رضایِ شاعری دیوانه از من

شراب از تو خمار از من جم از تو

شبی مستانه با پیمانه از من

لب از تو خال از تو دانه از تو

در این رَه صیدِ این فرزانه از من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 512

من از دلتنگهایِ روزگارِ خویشتن اینگونه میپرسم:

کسی امسال دلتنگِ شقایقهایِ وحشی میشود آیا؟

کسی دلتنگِ باغِ خانۀ مادربزرگِ عشق می گردد؟

کسی در واپسین دیدار آیا لذتی از عشق خواهد برد؟

کسی آیا چروکِ دستِ مادر را حدیثِ عشق می خواند؟

کسی لالایِ بلبلهای وحشی را

به رویِ سایبانِ چترِ نیلوفر نمیجوید؟

کسی انگشتِ پاهایِ پدر را دزدکی در خواب می بوسد؟

کسی دانسته که دست سیاهِ فالگیر شهر،

از قحطیِ بارانِ زکاتِ ماست؟!

کسی آیا گدایِ شهر را غیر از دوتا درهم که بخشیده،

کنارِ سفرۀ بالای شهرِ خویش بنشانده؟

کسی آیا شبِ عیدی یتیمِ شهر را همراهِ فرزندش،

به بازارِ لباس و کیف و کفشِ شهر ما برده؟

من این افکار را صدسال قبل از خود،

درونِ فِکرَتِ خود ،

شاه بیتِ فکرِ خود کردم!.

ولی افسوس در عصری که من هستم ،

تمامِ فکرها در انتهایِ یک خیابان ،

عاشقِ آغوشِ نکبت بارِ یک انسانِ ظاهرشوخِ باطن زشت جا مانده!

و حتی فرصتی دیگر نمانده بهرِ این افکارِ انسان سازِ انسانی!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 511

تا بِکارِ عشق تو مشغولم،

بیکار نیستم!!

درآمد هم بد نیست!

درآمده پدرم!!!!!!!!!!

.

 

امّيدِ محالِ عشق داري

ديوانه ، خيالِ عشق داري

از من بشما سلام بادا

وقتي که تو حالِ عشق داري

تنديسِ غزل ، بهانه ام باش

چون شورِ زلالِ عشق داري

شهد و شکر و شراب هستي

تو جامِ حلال عشق داري

جيم است دوطاقِ ابرُويانت

چون جيمِ جمالِ عشق داري

با عشق شباهتت عجين است

حقا که کمالِ عشق داري

گفتي که به بوسه اش اميد است

شايد که وصالِ عشق داري

اي جان بفداي غصه هايت

از بس غمِ کالِ عشق داري

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 510

دعایم که نمیکنی ببینمت!!

از شوقِ دیدارت میمیرم!!!

بر جنازه ام نماز بخوان!!!!

...........................................................

من که خوشبختم! تمامِ آرزوها مالِ تو

آرزوهایِ قشنگ و خوب و زیبا مالِ تو

دل بریدن مثلِ دلبستن تمامش فاجعَه است

بی تَعَلّق عالمی سرمست و زیبا مالِ تو

یا که دور از جان ـ  اگر عاشق شدی !

عشقِ پاکِ آسمانی رنگِ لیلا مالِ تو

در تمامِ عمر دلخوش میشوی با خاطرم

خاطراتِ بی ریایِ شاعرِ ما مالِ تو

ای من از دلواپسیهایِ شما دل تنگ تر

بی غم و دلواپسیها شوقِ دنیا مالِ تو

دل به دریا می زنم اما نمیدانم کجا

هرکجا باشم دلی در راهِ دریا مالِ تو

دستهایم بویِ مجنون میدهد لیلایِ من

شاعری مجنون تر از مجنونِ صحرا مال تو

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 509

ترا دارم ـ خدا را دوست دارم !

خدایی من شما را دوست دارم

غمِ عشقِ شما جاوید بادا !

نپنداری دوا را دوست دارم!

تو با صد بیوفایی هم عزیزی!

اگرچه من وفا را دوست دارم

من و تو خیسِ باران دیده هستیم!

چو دریا ، چشمه ها را دوست دارم

به لب ذکرِ خدا در دل غمِ تو !

من این ذکر و دعا را دوست دارم

غمِ عشقِ تو یعنی عشق بازی!

من این سوز و نوا را دوست دارم

دل از من دلبر از تو عشق از من

چنین حال و هوا را دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 508

پیرِ خرد نکته ی بسیار گفت

باز از این جمله یکی را نگفت

مرگ سرانجامِ یکی مرد نیست

غصۀ مردانِ زمین ، درد نیست!

مرگ سرآغازِ کبوتر شدن

درد نمادی است ز پرپر شدن

گاه بیایید کبوتر شویم

رنگِ دوتا لالۀ پرپر شویم

مثلِ کبوتر به خدا سر زنیم

یکسره در خانه دل در زنیم

مثل دوتا لاله چو پرپر شویم

رنگِ فضا گشته ، معطر شویم

بویِ من و تو به خدا میرسد

باز ز معشوق ندا میرسد:

مرگ غروبِ نفسِ ما نبود

غیرِ وصالِ دلِ شیدا نبود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 507

عزیزم ـ گاه دنیا درد دارد!

هوایِ عاشقی دلسرد دارد

بهاران با همه سرسبزیِ خویش

گهی هم غصه هایِ زرد دارد

من و آیینه ها از یک تباریم

که دلهامان همیشه گرد دارد

خزان هم عاشقانه زرد شد ، گفت:

حدیثِ عاشقی شبگرد دارد

تمامِ عشقها شهری شدند و !...

چه اندک روستامان مرد دارد

حدیث عشق و بازم خنجر از پشت

چقَدر این روستا نامرد دارد!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 50۶

زندگی آینه ای سر به سرش دق شده است 

رنگ مجروح ترین زخم خلایق شده است

چند ماهی نه که چندین سال است

که دلِ عاشقِ من رنگ شقایق شده است

دل من دور دو چشمانِ شما می گردد

این طوافی است که لبریز حقایق شده است

بی تو این ثانیه ها جانِ شما زجرکشند

ساعتِ طاقچه دلگیرِ دقایق شده است

عکسهای تو کمی مرحم دردند ولی

در فراقِ تو دلم عاشقِ هق هق شده است

باز دلتنگ تر از آینه های بشکن

دل من هست که با درد موافق شده است

شاه بیتِ غزلم را بِشِنوی هستیِ من

این پدرسوخته دل باز که عاشق شده است


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 50۵

در چشمِ شما عشق اگر خانه نمیکرد

چشمِ تو مرا عاشق و دیوانه نمیکرد

ز نجیرِ نگاهم بتو پیوند نمیخورد

آیینه ی احساس اگر زلفِ ترا شانه نمیکرد

گر لیلیِ چشم تو نمیخواست ، دلِ من

مجنون سرِ کوچه و هر خانه نمیکرد

لبهای تو گر مست نمیکرد دل خلق

کس دل به رهِ ساقی و پیمانه نمیکرد

شمعِ رخت ای آتشِ دلهای پریشان

ای کاش عطش در دلِ پروانه نمیکرد

چشمان تو گر مست ترین مست نبودند

کَس مستیِ مستانه ی مستانه نمیکرد

از روزِ ازل زهد من و مستیِ عشقت

ورنه دل من یاد ز میخانه نمیکرد

حافظ هم اگر نازِ تو کم داشت ، گل من

محصولِ دعا در رهِ جانانه نمیکرد

 ( بیت آخر اشاره به بیت حضرت حافظ: ما درس سحر در رهِ میخانه نهادیم

محصول دعا در رهِ جانانه نهادیم)

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 50۴

تقصیر شما نیست اگر دل بتو بستیم


 ماییم که بی اذنِ شما عاشق و مستیم


 تو عاشقِ آنی که ز دامم بگریزی


برعکسِ تو ما عاشقِ چشمان تو هستیم


 تا مستِ نگاهِ غزل انگیز تو گشتیم


هم ساغر و هم ساقی و پیمانه شکستیم


 گفتم ز لبِ لعلِ شما توبه نماییم


 تا بوسه گرفتیم ز هر توبه گسستیم


 دانیم که بر عهد نمانید ولیکن :


ما بر سرِ آن عهد که بستیم نشستیم


 یک عمر اسیرِ غمِ عشاق نبودیم


تا اینکه ز دام غمِ عشق تو نَرَستیم


 ای شیخ نصیحت چه کنی مهدیِ ما را


از من به خدا گوی که ما عشق پرستیم

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 503

آنکه یکروز مرا در دلِ خود باور کرد

رفت و احساسِ مرا یکسره خاکستر کرد

او فقط حسِ غزلهام به بازی نگرفت

شعرهایی که نوشتیم همه پرپر کرد

عشقِ من فاصله ها دردِ مرا می فهمند

وقتی از دورترین نقطه دلم باور کرد :

که تو هم مثل همه بار سفر بسته ای و....

عشق مثلِ خودِ من جامۀ غم در بر کرد

کاش میشد که غزل واسطۀ ما میشد

حیف شد قافیه هم بعدِ تو غم از سر کرد

حیف شد بعدِ خودت کاش گلم میدیدی

شعرهایِ غم هجرانِ شما محشر کرد

آمدم تا بخودم جنبم و عاشق نشوم

عاشقش گشتم و ............ یارِ دیگر کرد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه ۵۰۲

ای دلیلِ مثنوی هایِ بلند

ای جلال الدینِ مولانایِ من !


 سوزِ ني را بر نفسهايم نِشان

تا که خیزد مثنوی از نایِ من


اي تمامِ گفتگوهايِ قشنگ


حافظ آيا در نفسهايِ تو نيست؟


 آيه هايِ سبزِ باغِ ناروَن


 رشدشان رنگِ هوسهاي تو نيست؟


 عشقِ سعدي در فرامينِ غزل


با لبِ سرخ شما پيوند داشت


 من خودم ديدم خدا در چشمِ تو


 عاشقانِ خسته اي در بند داشت


 اي غزل را مثنوي آموخته


 مثنوي را با غزل دل سوخته


 ديشب اندر گوشِ من ميگفت عشق:


 چشمِ عالم را به نازش دوخته


اي تماشايِ همه آيينه ها


 چشمه ي جوشانِ باغِ آرزو


از کنارت مي روم اما بگو


 يار خوبي داشتم حق يارِ او

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

روزی که گفتی می آیی باران بود ، خوب یادت هست؟

گفتی من از باران بدم می آید اما من گفتم عاشق بارانم و.....

نیامدی و حالا میفهمم آسمان می دانست که تو نمی آیی و گریه میکرد

اما من بیخبر به پیشواز آمدم و نه تو بودی و نه.........

حالا آسمان بند آمده است! نه بارانی و نه.......

اما چشمهای من تازه میلِ باران گرفته اند و می بارند و می بارند و می بارند.!

..

...

...

دلم عشق تو می خواهد مجابم کن که می آیی

(اصلا حسی نیست که این مصراع و ادامه بدم.دعا کنید برام)

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 501

عزیزان دلم عیدتون مبارک. انشاالله که مثل من شب عید هم توی غربت خودتون

تنها نباشید  بهر حال سالی سرشار از یکرنگی ، زیبایی ، سادگی ، راستی ،...

براتون آرزو دارم. این هم عیدی من بشما دلبندانِ وبلاگم:( توی نقطه چینها هم هرچی

دوست داشتید میتونید بزارید مثلا = دارم دوست یا میخواهم یا ......)

سارا بِنِویس من ترا .......

با یک دلِ خیس من ترا .....

برگرد به فصلِ کودکیهامان باز

چون نمره ی بیس! من ترا....

سارا سرِ سَطر : من ترا ....

مثلِ شبِ قدر من ترا ........

ای بوی خوش غزل فروشِ کوچه

مثلِ خودِ عطر من ترا ........

سارا بِنَواز من ترا ......

با اینهمه ناز من ترا ........

حتی تو اگر گندمِ ممنوعه شوی

ای غیرِ مجاز ! من ترا .......

با عشق و امید من ترا .......

چون حالتِ بید من ترا .......

عید است مبارکت باشد سال

سارا شبِ عید من ترا .....

.

.

.

راستی دارا چطور است حالشان؟

مثل من زخمی است آیا بالشان؟

مثلِ من رنجِ شقایق دیده است؟

سالِ نو آیینه ی دِق دیده است؟

مثلِ من تنهاترین مردِ شب است؟

دور از دلدار جانش بر لب است؟

یا که مثل تو پر از غوغای عید

جامه اش نو گشته از سودای عشق؟

در دو حالت غیر از این حرفی نزن

با سلامم گو به او تبریکِ من

سال نو باشد برایش سال عشق

سر بسر آکنده از احوالِ عشق

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 500

پر از هوسم ، هوس کشی جایز هست!؟

یکشب من و تو ..... چنین خوشی جایز هست؟

من تازه به گفتنِ ( تو ) عادت کردم

با اینهمه باز خامشی جایز هست؟

امشب که تو مهمان دلِ ما هستی

آغوش و من و نوازشی جایز هست؟

در طعمِ لبِ تو سیب جاری شده است

بوسیدنِ تو به خواهشی جایز هست؟

ای ابرِ تمامِ کوچه های احساس

با لطفِ شما چه بارشی جایز هست؟

وقتی که دلم ترا خدا می فهمد !!!

در دیرِ رخت ستایشی جایز هست؟

محراب رخت حکایتِ دین و دل است

در عشق شما ، نیایشی جایز هست؟

چشمانِ شما به جنگِ دل می آید

دیگر من و تو .... چه سازشی جایز هست؟

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 499

برایِ آنکه از فقرش بجان شد.......

هزاران درد بهرش رایگان شد..........

به جرمِ فقر و شبها نانِ خالی.........

بلاها بر سرش از آسمان شد..........

لبش با خنده ای ترسیم کرد و.........

دلش قربانیِ آه و فغان شد........

تمامِ حقّ او از گاز و از نفت ........

غذایِ سفره های ناکسان شد ......

به چشمش تکّه نانی جنس گندم.......

حدیثِ وصلِ فقر و زعفران شد............

.

.

.

.

برایِ این فقیرِ روستامان.....

انرزی هسته ای کِی آب و نان شد؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 496

من دشمنِ آنم که ترا دوست بداند

یا اینکه ترا یکسره معشوق بخواند

ای کور شود آنکه تو را بیند و ........

محبوبِ من شاعرِ دلخسته نداند

دور از من و امّا به دلم هست حضورش

امّید که این فاصله را خوب بداند

ای خوبترین خوبترین حادثۀ من:

آن کیست که از قصۀ چشمِ تو نخواند

من از نظرِ خویش کمی لایقِ مهرم !

امّـــید که او نیز من از خویش نراند

امشب غزلی ساخته ام رنگِ دو چشمت

چشمانِ شما کاش مرا نیز بخواند

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 495

من از اندیشه هایِ سست می آیم

زمستان است و سرما پشتکار و طاقتِ مردم به یخ بسته

زنی اینجا برایِ نانِ جنسِ جوی

گره خورده لبانش با لبانِ دزدِ ناموسش

من اینجا مردمانی میشناسم جنسِ عُصیانند

عبایِ شیخ بر تن ، ریش بر صورت ، و پیشانی پر از پینه

ولی یک فاحشه دارد هزاران بار ارزش بیش از آنها

چرا که روسپی بر مالِ دنیا تن فروشی کرد و

شیخِ ما خدا را میفروشد بهرِ این دنیا 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 494

سبزِ من ، آیا تو هم اینروزها افسرده ای؟

ای برادر ، ای برادر ، مثلِ من دل مرده ای؟

من که فریادم به بغضِ کالِ خود بخشیده ام

مثلِ پیچک سالها دورِ خودم پیچیده ام

هرکجا شد مشت دستانم ، شعارم خاک شد

روی لب فریادِ سبزِ من بدینسان خاک شد

رهبرانم را به حصرِ خانگی انداختند

پایِ یاران را به زنجیرِ ستم انداختند

جنگِ نامعقولِ قطره بوده با سیلاب ها

یک طرف تیر و تفنگ و یکطرف سهراب ها (سهراب اعرابی = شهید جنبش سبز)

بویِ غربت می دهم ، اما غریبه نیستم

گر چه با نامِ منافق در غریبی زیستم

میرِ من ای هموطن بوی شقایق می دهد

بویِ ایران بوی شهرِ مردِ عاشق می دهد

رنگِ سبزم رنگِ سبزِ یاحسینی دیگر است

من شعارم راه آزادی ، رهِ پیغمبر است

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 493

یادم هست وقتی تازه فهمیده بودم که میتونم شعر بگم دوبیتی میگفتم به بهونۀ همون روزا

چند دوبیتی تقدیم به ساحت مقدس چشمهایتان:

 

عزیزا عاشق زارم تو کردی

چو منصوری سرِ دارم تو کردی

به چشمانِ دل انگیزت شبی گو:

گرفتارِ گرفتارم تو کردی

.

.

چه خوش رفتار و خوش کرداری ایدوست

لبت قند و چه خوش گفتاری ایدوست

نداند کس که نرخت چند و چون است

تو یوسف در دلِ بازرای ایدوست

.

.

دلی داریم و عشقش خون بهایش

محبت ، جامۀ سبزِ وفایش

اگر قدرِ دلِ ما کس بداند :

به جانِ عشق گردد مبتلایش

.

.

تو بر غمهایِ من صد غم فزودی

همیشه دورِ من منزل نمودی

دلت بر دیگری دادی و افسوس

ز من هم نازنینا دل ربودی

.

.

جوانی ام به سر شد با دلِ تنگ

نشد یارِ دلِ من ، یارِ دل سنگ

به سر شد عمرِ فانی و صد افسوس :

چه مقصد دور و پایِ رفتنم لَنگ

.

.

عزیزم یارِ جانی یارِ جانی

بسر شد بیتو ایّامِ جوانی

اگر صدسال بیتو من بگردم

نبینم رنگ و رویِ شادمانی

.

.

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 492

یکی از تن فروشد تا کند فرزندِ خود را سیر

یکی هم میفروشد نانِ فرزندش برای هرزه آغوشِ شبی دلگیر

یکی ریشش به تیغ و دیگری ریشش چنانِ تیغ می بُرّد! .

من اینجا شیخهایِ هرزه را بسیار می بینم

همانهایی که ذکری بر لب و تسبیح در دستان و گوش خلق می بُرّند.

بر منبر چنانِ شیر میغرُّند

و در پنهان ز نامشروع با احکامِ مشروعِ خداشان ،

مالِ بیت المال می دزدند.

من از مشروع و نامشروع ، شیخ و روسپی ، هرگز نمی رنجم

که تا بوده چنین بوده:

که نامردان ز نامردیِ خود بسیار آسوده !

و مردانِ جهان در پیشِ چشمِ خلق آلوده !!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 492

امسال کمی رباعی ام غمگین است

آیینه ام از ندیدنت چرکین است

من عاشقِ عشق هستم و عاشقِ تو

معنایِ تمامِ زندگی ام این است

.

.

یکشب تو بیا که بوسه بازی بکنیم

دل را به هوای خویش راضی بکنیم

هروقت که ما گلایه از هم داریم:

باید که کلاهِ خویش قاضی بکنیم

.

.

تو تازه ترین ترانه ام میمانی

دلگرم ترین بهانه ام میمانی

دلتنگِ وطن ، مسافری هستم و تو

یک جاده بسویِ خانه ام میمانی

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 491

تو هم انگار دل مستی که شاید من ،

به گورِ آرزوها قبر کردم عشقِ سوزانت .

عجب خوش باوری امّا:

فراموشت نخواهم کرد من هرگز ،

چه امیّدِ سرابی چون هزاران سال بعد از من:

به جانانی که جانِ جانِ جان را در رهِ جانان فدا کردند:

اگر افتد بقبرستان گذارِ تو.......

وگر دستت و یا حتّی غبارِ پایِ مشتاقت.....

نشیند بر تِرَکهای مزارِ من ،

به عشقِ آرزوهایِ درازِ خویش برمی خیزم و گویم:

فلانی باز دل مستم!

فلانی باز هم در یادِ تو هستم !

من آن دلدادۀ دیروز و امروزم

که فردا هم برای دیدنت مانندِ اول روز دل مستم.

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

 غریبانه 490

بعد از اینها آفتابِ مهربانی میشوم

غنچۀ خوش ذوقِ بستانِ جوانی میشوم

نازنینم ، نازداران وام دارِ نازِ تو

مشتریِ نازِ تو با آن گرانی میشوم

بس که در لبهایِ تو غنچه شکوفا میشود

در لبت مشغولِ شغلِ باغبانی میشوم

عطرِ لیموهایِ تو در شعر پیچیده و من:

خالقِ تصویرِ نابِ آسِمانی میشوم

بوی پیچک میدهد موهایِ وحشی گونه ات

تا به مویت دست بردم ، جاودانی میشوم

تازگیها دارم از احساس می ریزم غزل

ای غزل یعنی که من عشقِ فلانی ! میشوم

دستهایت بویِ شالیزار دارد مثلِ من

در دلیجانِ غزلهای تو فانی میشوم

گرچه سبزم لیک از شوقِ لبِ سرخِ شما

در بلورِ لعلِ جامت ارغوانی میشوم

خوب و بدهای مرا دستِ فراموشی سپار

بعد از اینها آفتابِ مهربانی میشوم

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 489

بر خندۀ من بیا و آهی بگذار!

هرطور شده مرا به چاهی بگذار!

رک و خودِمانی به شما میگویم:

ای عشق بیا سرم کلاهی بگذار!

.

.

لبخندِ شما ژوکوند یعنی شده است؟

موهایِ تو هم بِلوند یعنی شده است؟

از بس که لبانِ لاله بوسید لبت.....

قرمز که نه ، سرخِ تند یعنی شده است!

.

.

بانویِ دلم اگر تو لایق بودی

گر شاعرۀ همه دقایق بودی

بر پنجرۀ لبانِ سرخت سوگند:

مثلِ خودِ من همیشه عاشق بودی

.

.

از من همه جا حکایتِ باران است

هر قافیه ام روایتِ باران است

بستی چمدانِ رفتن و فهمیدی:

اشکی که خودش شکایتِ باران است

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

 غریبانه 487

اینجا که منم طایفه ها رنگ به رنگند

مردانِ قبیله هم از جنسِ تفنگند

این ایل که از کوه تراشیده خودش را

زنهاش همه تک تکشات مثل پلنگند

اینجا که منم قافله ها سخت دلیرند

دزدانِ سرِ گردنه در بند و اسیرند

یکروز اگر از سفرِ عشق نگویند

یکجای بمانند و چو مرداب بمیرند

اینجا که منم حاصلِ پاییز بهار است

پاییز بهاری است که در حسرتِ یار است

هر ثانیه را با قلمِ عشق نویسند :

همرنگ خدا باش ، خدا چارۀ کار است

اینجا که منم ثانیه ها عشق پرستند

این عقربه و ساعتِ در طاقچه مستند

تا ثانیه ای پیش چه خوش بود دلِ من

افسوس که خوابِ منِ دیوانه شکستند!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

 غریبانه 48۷

از جمالِ آسمان مهتاب را دزدیده اند

لای لای .... امشب ز اصغر خواب را دزدیده اند

بیقرارِ کودکان و پاسپانِ خیمه ها

از دلِ زینب قرار و تاب را دزدیده اند

بال و پر دیگر نمیگیرد مگر عباسِ من؟

در کنارِ شط دو دستِ ناب را دزدیده اند

کربلا دشتِ سیاهِ عشق های بی نشان

از زمینش عشقهایِ ناب را دزدیده اند

این چه خاکی هست کاین نامردمان

دستِ حق در صحنۀ محراب را دزدیده اند

این غزل خشکید همراهِ سوارانِ بلا....

از گلویِ سیدِ ما آّب را دزدیده اند

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

 غریبانه 48۶

شبی اندازۀ چشمت 


به قدر وسعتِ دریا 


دلم می خواهد از قابِ نگاهِ تو


بگیرم عکسهای نابی از سرفصلِ زیبایی


و روزی قدر رخسارت 


سند خواهم زدن بر نامِ خود ناز نگاهت را .


برای اینکه تو تنها نگارِ شوخِ من باشی....... 

فلان ساعت ......فلان تاریخ ....... فلان لحظه ! :

برای آخرین بارم 


ترا آغوش میگیرم و آنسان سخت بفشارم 


که روحت با وجودم درهم آمیزد! .


نمیدانم کدامین شب کدامین روز ........ کدامین ساعتِ عمرم.....

 
ولی اینقــــــــدر می دانم :


که پایان شب تاریک و ظلمانی 


سحر خواهد رسید و ........

عشق تنها ارمغان سادۀ من بهر چشمانِ تو خواهد بود .

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

 غریبانه 485

خیلی وقت بود براتون مثنوی ننوشته بودم.اینهم یک مثنوی تقدیم به خوانندگانِ جان:

سلامی به گرمای احساستان

به لبخندِ سبزِ پر از یاستان

دلم هر کجا هست پابندتان

لبِ من فدایِ لبِ قندتــان !

غزل جان هنوزم کَما سابقم

اسیرم ، به بند شما عاشقم

شقایق وَشَم با دلی مستِ مست

دلی کز جمالِ تو شد بت پرست

هنوزم به عشقت نفس می کشم

چه آسوده جورِ قفس می کشم

تو خوش باش و من در غمت دلخوشم

به عشقِ تو دارم غزل می کشم

غزل های من ، مثنوی های من

دوبیتی ، رباعی و شعرای من

 فدای تو ای قندِ شعرم بخند

به گیسوی خود دستِ شعرم ببند

که دستانِ من یادِ باران کنند

تقاضایِ مهرِ بهاران کنند

 من از ابتدای سفر خسته ام

از این بغضِ پر دردسر خسته ام

به آیینه بودن بیا خو کنیم

ز آغوشِ هم نسترن بو کنیم

چه شبها که بیتو دو چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت!

سفر واژۀ تلخِ نشکفتن است

سفر قصۀ دردِ ناگفتن است

سفر نالۀ برگ و پاییزِ زرد

سفر قصۀ درد و هجرانِ مرد

بحولِ خداوندِ عرشِ عظیم

بیا تا که ریشِ سفر بَرکنیم

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مهدی ............| |

 

غریبانه 485

دوستان عیدتون مبارک:

( یاد آیدیِ نورانی بخیر، همیشه قبل از ایام عیدهای مذهبی بمن میگفتند که

شعرم آماده باشه ، هرکجا هست خدایا بسلامت دارش) این شعر رو دقیقۀ ۹۰ !

 نوشتم انشاالله به دلتون بشینه)

آدم به زمین ، زمین به آدم بخشید

حوّایِ طبیب را به دردم بخشید

می خواست / که نور پیدا بکنیم :

از چار طرف امام و خاتم بخشید

فردوس بهایِ وعدۀ آدم شد

وقتی که به ابلیس جهنم بخشید

 اوقات خوش و نگار وصل و لبخند..

تا قدر بدانیم / بما غم بخشید

باران شریف! رنگ خود ساخت که آن

بر گوشۀ چشمِ ما کمی نم بخشید

تابِ غمِ بنده اش نیاورد خدا ....

بر دردِ بشر دوا و مرهم بخشید

می خواست زمین پر از نور کند!

بر اهلِ زمین رسولِ اعظم بخشید

تا اینکه کند حجّتِ خود را اتمام :

آنوقت امیرِ مومنین به عالم بخشید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط مهدی ............| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت