تبليغاتX
وبلاگ دیگرم:www.talkhakolah.blogfa.com
وبلاگ دیگرم:www.talkhakolah.blogfa.com

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

غریبانه ۲82

دوشنبه هجدهم آبان 1388-8:20 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲82

دمی که زلفِ شوخش شانه می کرد

مرا مست و دلم دیوانه می کرد

پریشب گشت مهمانِ دلِ من

عجب تندی به صاحبخانه می کرد

مرا تا آشِنای خویشتن کرد

ز دنیایی مرا بیگانه می کرد

می و مستی و ساغر بود چشمش

که استعفایِ صد میخانه می کرد

گهی آتش به دل می زد گهی هم،

خودش آتش مرا پروانه می کرد

به چنگ آوَرد ما را وَه چه آسان

که زلفش دام و لب را دانه می کرد

من اوّل عاقلی بودم ولیکن :

نگاهش مستِ ما ، مستانه می کرد

زِ آبادی گریزان گشت مهدی

ز بس دلبر مرا ویرانه می کرد

 

لینک ثابت |

غریبانه ۲81

یکشنبه هفدهم آبان 1388-6:59 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲81

ای کاش کمی تو هم حیا می کردی!

دیگر تو رها جور و جفا می کردی

نان و نمکِ دوست اگر می خوردی

با صاحبِ سفره اش وفا می کردی

ای کاش که در هوای این دلتنگی

لطفی به من از بهرِ خدا می کردی

دائم نَتَوان گفت به یادم باشی ...

ای کاش دمی تو یادِ ما میکردی

آنطور که با رقیبِ من داری لطف

یک ذره مرا  تو اعتنا می کردی

صد شعر برایِ دیدنِ تو گفتم

ای کاش که حاجتم روا می کردی

مهدی ز غمت سوخت و گفتا ای کاش

تو مرحمتی به شعرِ ما می کردی

 

لینک ثابت |

غریبانه ۲80

شنبه شانزدهم آبان 1388-12:25 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲80

نخست از بادۀ چشمت ، ز مستی ساغری دارم

دُوُم بر خویش می نازم ، که من هم دلبری دارم

سِوُم زآن ارتشِ زلف ، که رهزن های دل دارد

فراوان ترس از آن زلفِ ، چنان اسکندری دارم

به لطفِ لعلِ لبهایت ، که صد جامِ عسل دارد

چهارم خاطری شیرین ، از آن حورِ پری دارم

ز نازِ ناز پردازت ، که نازم نازِ شهلایت

به پنجم دلخوشم جانا ، وِلِ افسونگری دارم

دو چشمم سبز می بیند ، قد و بالای سبزت را

ششم بر قدّ و بالایت ، نگاهِ محشری دارم

مپنداری بجز عشقت ، هوایی در سرم دارم

ه هفتم از همه عالم ، نگار بهتری دارم

به هشتم گر شبی آیی ، تو در آغوشِ مستِ من

سحر تا صبح در گلشن ، ز گل ها بستری دارم

نمیرد آنکه با عشقت ، شود عاشق در این عالم

نهم با عشق می دانم ، که عمرِ دیگری دارم

دهم مهدی نمی بیند ، غزل جز شعرِ چشمانت

که من از لطفِ چشمانت ، سخنهایِ تری دارم

 

لینک ثابت |

غریبانه ۲۷9

جمعه پانزدهم آبان 1388-6:0 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲۷9

قرنها رفت و زمین سیر نشد!

نعش ها دید و از این حادثه دلگیر نشد!

بُرد در دامن گهوارۀ خود عمرِ بشر

همه را زد به زمین و خودش اما اصلا:

ذره ای نیز زمین گیر نشد

پیر شد عمرِ همه،

عمرِ او پیر نشد!

هستی و نیستی اهلِ جهان را همه زندانی و زنجیر بکرد

خودش اما اصلا:

هیچ زنجیر نشد

نالۀ ما به فلک رفت، ولی در دلِ سنگینِ زمین

هیچ تاثیر نشد!

که زمین سیر نشد!

که زمین سیر نشد!

 

لینک ثابت |

غریبانه ۲۷8

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388-10:5 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲۷8

من ترا می خواهم ،

تو برایِ دگری دلتنگی

دگری بهر یکی غیرِ تو دلتنگ شده

او برای کسِ دیگر دلتنگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و چنین است که تنهاییِ ما عادتِ دیرینۀ ماست

لینک ثابت |

غریبانه ۲۷7

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388-1:33 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲۷7

تو ماه منی اگر شبم می دانی

درمانِ منی اگر تبم می دانی

ناگفته حدیثِ عشقِ من می خوانی

چون نکته به نکته بر لبم می دانی

.

.

.

مرا بر ناله های سرد مسپار

به خاکِ کوچه ای پر گرد مسپار

تو مردِ قصه های عشق من باش

مرا بر دستِ دیگر مرد مسپار

.

.

.

زمینی های ما بی آشیان اند

هنوزم عاشقانِ آسمان اند

مپنداری که دست از عشق شستند

چو خاکی در رهِ این آستان اند

.

.

.

سیگار چه خوش طعمِ لبت را می خورد

حالِ لبِ قندِ شکرت را می برد

من دود شدم به جای سیگارِ لبت!

چون بوسۀ سیگار دلم را آزرد

 

 

لینک ثابت |

غریبانه ۲۷۶

دوشنبه یازدهم آبان 1388-3:53 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه ۲۷۶

شب که شد با عکس شوخت عشقبازی می کنم

با لب و چشم و دو گیسوی تو بازی می کنم

می کنی ویرانه دل را هر شب از غوغای عشق

در سحر من بارِ دیگر بازسازی می کنم

ای که می رانی مرا از خانۀ تنهایی ات

گر تو مهمانم شوی مهمان نوازی می کنم

خنده های ظاهرِ من را نبین ای بی خبر

در میانِ آشنایان صحنه سازی می کنم

من وضوی خویش را از چشم تر می گیرم و

در صفِ محرابِ ابرویت نمازی می کنم

با خیالِ خویشتن دارم سفر تا آن لبت

بوسه ها می گیرم و رفعِ نیازی می کنم

قدرِ مهدی را بدان ورنه پشیمان می شوی

می رسد روزی که من هم چون تو نازی می کنم

 

لینک ثابت |

غریبانه 275

شنبه نهم آبان 1388-6:19 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 275

آسمان عشق مرا باور داشت

بارِش از سر بِگِرفت

شست تنهایی من!

شست از خاطرِ من:

گردِ یک عمر ندیدن هایت.............

قصۀ چشم مرا می دانست

حرمتِ اشکِ مرا می دانست

مثلِ چشمانِ من از اشک دلش پر شد و من،

ساده دانستم که:

اشکِ من تنها نیست

و هم آهنگِ دلش

قطرۀ بارانی است

که به همراهِ دو چشمم بارید!!

 

لینک ثابت |

غریبانه 274

پنجشنبه هفتم آبان 1388-10:54 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 274

زندگی ارزشِ آن را دارد

که گهی قطرۀ اشکی بچکد از چشمت!

ناله ای خیزد از آن سینۀ تنگت گاهی

فکنی دیده تو هر سوی میانِ راهی

که قرار است عزیزی ز همان راه رسد،

شِکَنَد شیشۀ تنهاییِ تو

 

لینک ثابت |

غریبانه 273

چهارشنبه ششم آبان 1388-10:18 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 273

همیشه دوستانِ من اولین سوالشون اینه: این شعرها رو برای

 کی مینویسی؟ این جواب دوستان است:

زیر و رو سازد مرا گاهی قلم

تا نویسد شرحِ یک آهی قلم

شعرهایم غیرِ شرح غم نبود

گشت حوّا شعرم و آدم نیود!

در میانِ خلوتِ بسیارِ من

هر که پیدا شد نشد دادارِ من

اینچنین با عکسی از این سرنوشت

در میانِ مردمانِ زشتِ زشت

شد قلم یار و مرا شاعر سرشت

شعرهایم را برایِ دل نوشت

جز برایِ دل نگفتم شعرِ خویش

ای فغان از غصه های دل پریش

این نوشتن جز برای غصه نیست

غصه های من غزل یا قصه نیست

یک حقیقت از تبارِ دردم است

آهِ تنهایِ دلِ شبگردم است

تا قلم دردِ مرا اندازه کرد

آن زمان شعرِ مرا هم تازه کرد

پس برای کس نگفتم شعرِ خویش

جز برای دردِ این  قلبِ پریش

بعد از این هم می نویسم بهرِ دل

با تمامِ غصه های شهرِ دل

 

لینک ثابت |

غریبانه 272

سه شنبه پنجم آبان 1388-7:47 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 272

پدرِ فقر بسوزد که مرا نانی نیست

نان دهیدَم چه بُوَد سود که دندانی نیست!

شهر جولانگهِ اربابیِ قارونِ ستم

مالداران همه قارون شده، ایمانی نیست

در جهانی که فراموش شده نامِ خدا

غیرِ یک لذت نفسانی و حیوانی نیست

دیدنِ بیعِ زنان بهرِ دو تا درهمِ سرخ (بیع=فروش)

کارِ من نیست که در طاقتِ انسانی نیست

شانه خالی کنم از درد که من حوصله ام ....

گشت پایان و چه فقریست که پایانی نیست

من تهی دستم و در فقر به خود می پیچم

حاصل از جیبِ تهی غیرِ پریشانی نیست

شده محتاجِ کس و ناکس از این دستِ تُهی

غیرِ منّت کشیِ خلق که درمانی نیست

 

لینک ثابت |

غریبانه 271

دوشنبه چهارم آبان 1388-2:50 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 271

خبرم داده که بر من گذری خواهد کرد

سوی دیوانه دل ما سفری خواهد کرد

از درِ مرحمتِ عشقِ عزیزش صنمم :

یک نگاهی به دلِ دربدری خواهد کرد

مژده آورده رها کرده دگر جور و جفا

بعد از این پیشه رهِ خوبتری خواهد کرد

بی خیالِ غم ما نیست دگر دلبرِ من

یادِ بشکسته دل و چشمِ تری خواهد کرد

او که حتی زِ سرِ کوچه نمی کرد گذر

گفته در خانۀ من شب سپری خواهد کرد

گر چه یک عمر ندید او غم تنهاییِ من

شکر ( لِلّه ) که از این پس نظری خواهد کرد

مهدیا چشمِ تَرَت گر چه فکنده است شرر

به جهان شعرِ تو هم شور و شری خواهد کرد

 

لینک ثابت |

غریبانه 270

شنبه دوم آبان 1388-11:39 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 270

دلبر ما بی سبب قصدِ جدایی می کند

قصدِ ترکِ مهر و عشق و آشنایی می کند

با که باید گفت این دردِ منِ سرگشته را؟

سنگدل بر با وفایش بی وفایی می کند

دل ربوده از من و یک جای دیگر باز هم،

از دگر یاری که دارد دل ربایی می کند

محفل من در نبودِ نازنینم تار شد

او چو شمعی جای دیگر روشنایی می کند

روی پنهان کرده از این عاشق دیوانه اش

جای دیگر بی وفایم خودنمایی می کند

بی رضایم برده از من طاقت و صبر و قرار

چشم او انگار که آدم ربایی می کند

شیشۀ قلب من از اندوه بشکست و ولی:

آهنِ سنگین دلِ تو کی صدایی می کند

مهدیا دارد سؤالی پاسخش حتما بگو...

در دلِ سنگینِ تو کی عشق جایی می کند؟

 

لینک ثابت |

غریبانه 269

شنبه دوم آبان 1388-4:5 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 269

با منِ ساده تو از ساده ترین قصۀ احساس بگو

که من از سادگیِ عشق خوشم می آید

در جهانی که غم انگیزترین حادثه یک لبخند است!!

ساده باید خندید

عشق را باید دید

گر چه خندند به این سادگیِ ساده دلی،

که به لبخندِ تو عادت دارد

ز یکی قطرۀ اشکِ تو شکایت دارد.

مونسِ تازۀ ساده دلِ تنهاییِ من،

از معما شدنِ عشق دلم می ترسد

باز تو ساده بساز

قصۀ عشق که گردید معمّای همه

ساده با لبخندی

دلم از من تو بخر

هر چه دارم تو ببر

بجز این سادگیِ عادتِ تنهاییِ من.

لینک ثابت |

غریبانه 268

پنجشنبه سی ام مهر 1388-12:30 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 268

من به هم می ریزم!

مثلِ یک چینیِ بشکسته که در خاطرِه اش،

دست هایی است که لرزش دارند!.

چینیِ خاطرِ من نیز از آن می افتد،

تا که بر می دارند:

با تنفر ز زمین چینیِ احساسِ مرا !!

 

لینک ثابت |

غریبانه 267

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388-5:56 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 267

ای خالقِ هر فسانۀ بارانی

باران زده ای به چشمِ من پنهانی

دردا که شکست شیشۀ احساسم

کی فکر منی؟ کجا مرا می دانی؟

.

.

.

از کُلّ بهار ، سهم من پاییز است!

یک نفرتِ پرغبارِ حزن انگیز است

شب را به ندیدنت مدارا کردم

هرچند که از ندیدنت لبریزم

.

.

.

عزیزم باز باران ، با ترانه

صدایِ شرشرِ صدها بهانه

برای دیدنت باران ببارید

ولی تو خواب خوش بودی شبانه

.

.

.

هر لحظه به عشق تو وضو می گیرم

در صحنِ نماز با خدا درگیرم

معشوقۀ من اگر روی از پیشم........

هر ثانیه در ثانیه ها می میرم!!

 

لینک ثابت |

غریبانه 266

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388-4:1 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 266

برو که فریب سیب نخوریم

گولِ وسوسه های فریب نخوریم

درد عشق به دوا نمی شود درمان

بهتر که داروی طبیب نخوریم

دلبستۀ خاک می شویم اگر که ما:

گولِ نگاهِ مستِ حبیب نخوریم

گر خاکِ ما به دستِ دژخیم است

نانی ز دستِ خاکِ غریب نخوریم

تنها شعار به مقصد نمی برد ما را

پس خونِ مردمانِ نجیب نخوریم

حوا دلش گرفت ، به آدم گفت:

از باغِ عشق چرا نصیب نخوریم؟

مهدی به عشق بناز و شادی کن

حیفا شرابِ دوست عنقریب نخوریم

 

لینک ثابت |

غریبانه 265

شنبه بیست و پنجم مهر 1388-4:3 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 265

ای غزل بانو تو چشمت جام نیست؟

مستیِ هر عاشقِ خوش نام نیست؟

آنچنان آهویِ وحشی چشمِ تو

با منِ صیّاد هرگز رام نیست

دل نهادم در رهش صیدش کنم

خنده ای زد گفت: ما را دام نیست

سوختم از آتشِ نازِ نگاهت نازنین

کشتۀ عشق است جانم، خام نیست

کاش دل می شد نمک گیرت ولی:

بر منِ مسکین ترا اِکرام نیست

جان به لب آمد ز شوق روی تو

حسرتِ رویت به دل اِتمام نیست

درنیابد قصۀ چشم سیاهت مهدیا

رازِ چشمت کارِ عقلِ عام نیست!!

 

لینک ثابت |

غریبانه 264

جمعه بیست و چهارم مهر 1388-5:44 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 264

ترا کاری به غیر از دلبری نیست

مرا طاقت از این افسونگری نیست

فرشته؟ حور؟ نه تشبیه زشتی است

نه آدم ، نه حوا ، حتی پری نیست

نمی بخشم به خالت من سمرقند

که لایق پیشِ خالت دلبری نیست

اگر یک شب در آغوشِ من آیی

به عمرم آرزوی دیگری نیست

برای آنکه دل از خلق گیری

به دل بردن چنان تو شهپری نیست

خجل مانَد اگر آیینه داند

که جامی جز رخت،اسکندری نیست

اگر من جمله مستم این عجب نیست

که مهدی را به جز تو ساغری نیست

 

لینک ثابت |

غریبانه 263

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388-2:26 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 263

هرکجا رفتم مرا عشقِ تو پیدا می کند

بی رضایت در دلِ شوریده ام جا می کند

من تمامِ سهم بودن را به تو بخشیده ام

عشقِ تو آسان مرا با عشق سودا می کند

لیلی عشاق هر جا سر به در می آورد

بی جهت مجنون چرا سر سوی صحرا می کند

اشتیاقم سوخت بر بالینِ شمعِ خاطرم

سوخت جانم دیگر از آتش چه پروا می کند

خود نمی گویم که هستم عاشق و دیوانه ات

ظاهرم سرّ درونم را هویدا می کند

آبروداری نمی زیبد به یک عاشق چو من

دلبرا عشق تو ما را سخت رسوا می کند

شب به رویِ آسمانِ بیکسی های دلم:

اشک در چشمانِ من هر بار غوغا می کند

مهدی از خود هیچ شعری را نمی داند ولی:

با قلم عشقِ ترا با شعر معنا می کند

 

 

لینک ثابت |

غریبانه 262

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388-8:21 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 262

ای دلیل گفتنِ اشعارِ من

نقطۀ عشقِ تو بر پرگارِ من

کاش میشد جای پنهان بودنت

میکشیدی یک سر از دیوارِ من!

.

.

.

تا پیرهنت رنگِ تنت می دانست

او قدرِ زمانِ دیدنت می دانست

رفتی تو بدونِ منطق و ای دلِ من:

کی رسم و دلیلِ رفتنت می دانست

.

.

.

یک ، چند به لافِ عاشقی درگیرم

یعنی ز ریا وضویِ بد می گیرم

تا اینکه خبر رسد گناه است ریا

فرصت شده از دست و دگر می میرم

.

.

.

من مژدۀ یک طلیعۀ ققنوسم

صد رنگِ جمالِ عارفِ طاووسم

تو سنگِ مزارِ من اگر بوسیدی

گیرم ز لبت جان و لبت می بوسم

 

لینک ثابت |

غریبانه 261

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388-5:12 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 261

ای زلفِ تو دامِ منِ بیمار ، کجایی؟

در صید تو شد یار ، گرفتار کجایی؟

ای نازتر از ناز ، بکن ناز که نازت

فی الجمله دلِ ماست خریدار، کجایی؟

مقتول منم قاتلِ من زلفِ سیاهت

تا چند کند زلفِ تو رگبار، کجایی؟

در غربت من همسخنی نیست مگر  آن

عکسِ تو که کوبیده به بازار ، کجایی؟

بی حوصله شد دل ز فراوانیِ اندوه

یعنی که جفاکارِ ستمکار ، کجایی؟

بی باغِ رخت قصۀ پژمردگیِ ما

سر می کشد از نالۀ بسیار ، کجایی؟

تا چند تو در وعدۀ دیدارِ رقیبان ؟

مردیم که در حسرتِ دیدار ، کجایی؟

ما را به خریدارِ تو تشبیه نمودند

ای یوسفِ صد کوچه و بازار ، کجایی؟

مهدی ز برای غمِ عشقِ تو قلم زد

ای مقصدِ هر بیت به اشعار، کجایی؟

 

لینک ثابت |

غریبانه 260

دوشنبه بیستم مهر 1388-5:21 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 260

می روی از پشتِ سر من هم نگاهت می کنم

با دلی بشکسته مجبورأ وداعت می کنم

چون نمی چرخد زبانم تا بگویم الوداع

با تمامِ اشک در چشمم سلامت می کنم

تا نپنداری فراموشت کنم از رفتنت

سرمۀ چشمانِ خود من خاکِ پایت می کنم

در غبارِ بیکسی ها باز هم مانند قبل

روز و شب چشمان پر اشکم به راهت می کنم

ساده می ریزد غمی از آسمانِ دفترم

بس که در هجرانِ تو از غم حکایت می کنم

چون تو خوش باشی به سودایِ عزیزی غیرِ من

ساده بر بشکستنِ قلبم رضایت می کنم

تو برو هر جا که می خواهی پیِ خوشبختی ات

من به تنها بودنم از درد عادت می کنم

 دست از مهدی کشیدی دلبر ایّارِ من

بعد از این با رنج و اندوهِ تو خلوت می کنم

لینک ثابت |

غریبانه 259

یکشنبه نوزدهم مهر 1388-1:58 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 259

ای فلک دلدارِ من هم بی وفایی می کند

بست بارِ رفتن و قصد جدایی می کند

او نگاهش با من و قلبش به سودایی دگر

کافر آیا این چنین جور و جفایی می کند؟

سر به زانوی غمش بنهاده از دلواپسی

آن دلی کز درد حسِ بینوایی می کند

خاک بر سر می کنم از کار این دیوانه دل

عشق را از ناکسِ عاشق گدایی می کند

رد پای غم به روی ساحلِ دل مانده است

این چه دریایی است با غم آشنایی می کند

با منِ دیوانه آیا خو نمی گیرد کسی؟

تا به کی غم در دلم نوحه سرایی می کند؟

بشکند گر قلبِ من از آتشِ اندوه تو

ای بترس آنگه چه آهنگ رسایی می کند

من که می دانم نمی آیی ولی دیوانه دل

در عبث بر مهر و سجاده دعایی می کند

مهدیا دلبر برفت و از سیاهی بخت تو

با تو جور و با رقیبانت وفایی می کند

 

لینک ثابت |

غریبانه 258

شنبه هجدهم مهر 1388-5:26 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 258

به حرمتِ مریم ، مسیحِ عالم باش

ز لذت باران ، به شکلِ نم نم باش

حریم تجاهل اگر ز حد بگذشت ...

تو رانده شوی، بیا و آدم باش

حراء محمد به عشقِ حق صافی است

برای رسیدن ، تو هم مصمم باش

روایت دردی است،کسی که عاشق نیست

ز رسمِ امید، به شکلِ شبنم باش

هزار بهانه گرفتی که مال من باشی

کنون بیا به قلبم، همیشه مرحم باش

کسی به پاکی غم مرا نشد همدم

خوشا وفا کنی و مثلِ غم باشی

لینک ثابت |

غریبانه 257

جمعه هفدهم مهر 1388-4:53 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 257

چشم روشن، فهم والا ، دل بینا داری

غارِ احمد، عشق حیدر، طور سینا داری

حسن یوسف، دم عیسی، ید بیضا داری

اینچنین است که تو خلقت زیبا داری

.

.

.

با منِ دیوانه ات ای نازنین بد تا نکن

بیش از این جور و جفا ای سنگدل بر ما نکن

کشتۀ لبهای تو بوسی طلب دارد تو هم:

جیره بندی مثل بنزین بوسه هایت را نکن

.

.

.

روزگاری دل به دریا می زدیم

طورِ سینایی به صحرا می زدیم

چون سلیمانی جهان در دستِ ما

تا عصا با عشقِ موسی می زدیم

.

.

.

آه ...... آیینه غبارِ غم گرفت

صورتِ دلدارِ من ماتم گرفت

غصۀ آیینه و دردِ نگار .......

اشک های چشم من کم کم گرفت

 

 

لینک ثابت |

غریبانه 256

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388-8:42 قبل از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 256

گاهی وقتا دلِ من                                    تو سینه پر می زنه

میره تا امام رضا (ع)                                به خدا سر می زنه!

واسۀ راز و نیاز                                        واسۀ ذکر و دعا

میره تویِ حرمِ                                        آقامون امام رضا

آقا تسکینِ دله                                      وقتی عاشقش میشی

دلِ من می پرسه که:                             کی تو لایقش میشی؟

جوابِ سوالِ اون                                   نمی دونم چی بگم

راستی خوش به حال اون                      کبوترهای حرم

که دائم پر میزنن                                  به آقا سر میزنن

روی گنبدِ آقا                                      میشینن در میزنن

اونا که بیشترِ ما                                عاشقِ خدا میشن

چون کبوترا میرن                                زوّارِ آقا میشن

آخه اونجا یه جوری                             پره از نورِ خدا

کاش میشد منم روزی                       مثِ اون کبوترا

روبروی گنبدش                                عاشقونه بشینم

دردِ دلهامو یه جا                             همه به آقا بگم

 

لینک ثابت |

غریبانه 255

سه شنبه چهاردهم مهر 1388-11:3 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 255

آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عیسی بگرفتند و صلیبش کردند،

و من از بوالهوسی........

گردنم را به صلیبِ تو مزَّین کردم.

کس اگر می دانست

که چه دردی دارد:

دلِ عیسی به سرِ چوبِ صلیبانِ زمان

گردنش لاجرم از وزنۀ سنگینِ صلیب

خُرد می شد به خدا!!

تا ندانسته ای از زادۀ مریم به یقین

بِکَن از گردنِ خود واژۀ زنجیرِ صلیب

کفرِ محض است که پوشی و ندانی آن چیست

که دل عیسی را:

ز صلیبانِ دروغین تو ز کفر آزردی!!

 

لینک ثابت |

غریبانه 254

دوشنبه سیزدهم مهر 1388-10:53 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 254

با رقیبان دلبرم گاهی تبانی می کند

با نگارِ مهربان ، نامهربانی می کند

من پر از حسرت که دامانش بگیرم ساعتی

او ز دستم دم به دم دامن کشانی می کند

در غبارِ هجرت آیا خوب می دانی که غم:

در وجودِ خسته ام خانه تکانی می کند

مرکز شامِ سیاهِ چشمِ بی سامانِ تو

دفتر عشقش به قلبم بایگانی می کند

خوش به حالِ آیِنه کز لذتِ دیدارِ تو

در غبارِ خویش هم جس جوانی می کند

تا تو می خواهی دلِ واماندۀ تنهای من

با تمام غصه هایش شادمانی می کند

ای که دور از من خوشی ، امّا غمت:

با منِ دیوانه هر شب آنچه دانی می کند

خشک شد باغِ دلم در حسرتِ این غصه که

بلبلِ من جای دیگر باغبانی می کند

مهدیا دلبر برفت و در غمِ هجرانِ او....

با غزل شوریده قلبت، شعرخوانی می کند

 

لینک ثابت |

غریبانه 253

یکشنبه دوازدهم مهر 1388-11:8 بعد از ظهر -مهدی ............

 

غریبانه 253

آنقَدَر جانی که در چشمم فریبا می شوی

گاه ناز و گاه شوخ و گاه رعنا می شوی

از تمامِ آرزوهای منِ دیوانه ات

راستی آیا تو سهمِ قلب شیدا می شوی؟

در وجود از آتشِ دل سوختم

بس که با شکلِ غمت در من هویدا می شوی

یاد آور چشمِ خون آلودِ خونبار مرا

هر زمان کز چرخ افسونگر تو بی ما می شوی

من که مجنون تر ز مجنون بیابانی شدم

در جنون آیا بتا همرنگِ لیلا می شوی؟

نازنین آیا برای دیدنِ تنهایی ام ........

در دلِ آغوش من یکشب تو پیدا می شوی؟

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.